|
بعدازمدت ها که وقت ودل و دماغ به روز کردن مطالب را نداشتم امروز که به فکر این کار افتادم یاد دوست وهمکار مرحومم "سعید خاکرند افتادم.او عراقی الاصل بودووقتی برای اولین بار پس ازجنگ تحمیلی به عنوان خبرنگار به عراق وکربلا رفته بودسوغاتی از خاطرات آنجا وگشت وگذاردر محله های قدیمی شهر مقدس کربلا که زادگاه اونیز بود برایم آورده بود وتعریف می کرد.این چند بیت را برای او وهمسرش که باهم در مسیر تشرف به مشهد مقدس ودرحادثه رانندگی به رحمت خدا رفتند گفتم. دوش در خوابم گلی پژ مرده بود بلبلی هم در کنارش مرده بود زیور زیبائی این با غ را باد پائیزی به غارت برده بود شاعری با دیدن این منظره سربه جیب رشک وحسرت برده بود او چه زود اینگونه دامن چید و رفت گوئیا از دست ما آزرده بود کاش این چشمان بارا ن خورده ام خاطراتش را به دل نسپرده بود
من دوست دارم زنده با شم تا بمیرم از مرگ خویش آکنده با شم تا بمیرم جار ی شوم چون رود تا آنسوی فردا در بستر آینده با شم تا بمیرم معنی نمایم منتهای عاشقی را مفتون هر جنبنده با شم تا بمیرم آزادگردم از همه آزادگی ها تا بنده باشم بنده با شم تا بمیرم این زندگا نی زنده بودن را نیرزد باید بسی شرمنده با شم تا بمیرم ای مرگ بر این زندگانی کزیرایش یک عمر را جان کنده با شم تا بمیرم
یک روز شهری آسمانی در زمین گم شد شهری که روزی هم زیارتگاه مردم شد تا خون یاران در رگان شهر جاری شد هر نخل آویز پلاک سربداری شد از بس ستاره بر زمین افتاد در این خاک روی زمین آئینه شد آئینه افلاک شهری که با خون شهیدان خرمی یابد خورشیدگونه بر زمین تا هست می تابد آنجا هزاران نخل بی سر بر زمین افتاد غوغای محشر بود روز سوم خرداد هر سوم خرداد من بعد اول عشق است روزی که سیل خون خط شمشیر را بشکست کف ها همیشه می روند و بحر می ماند بیگانگان رفتند و خرمشهر می ماند
از درد خدا سرشته گویی ما را یا توده غم نهاده این دنیا را شادی تمام خلق عالم باید تا پر بکند جای غم زهرا (س)را غمت در درونم شتک می زند خیالت به زخمم نمک می زند به آهی که از سینه ات خاسته حرارت به سقف فلک می زند هر آن گل که می روید از جنس توست گریزی به باغ فدک می زند هوای دلم سرد و بارا نی است به یاد تو نم نمنمک می زند هماغوش مرگم در این زندگی که شادی در آن غمبرک می زند دل خسته ام با لب خون فشان به یاد شما نی لبک می زند
برگ های سبز بهاری در باغ بی خزان کتاب دیدن دارد.این باغ وقت وموسم ندارد وهمیشه سبز است.حضور در این باغ زیبا نیازی به تحمل رنج سفر و خیلی از مقدمات ندارد.باغی که به هر رنگ وبویی که شما بخواهید خودرا مي آرايد. یاری مهربان و دانا وخوش بیان در خانه وما به دنبال آن به این طرف و آن طرف می رویم. "یار در خانه وما گردجهان می گردیم" "آب در کوزه وما تشنه لبان می گردیم" باید ابتدا سراپا چشم وگوش بود »حرف هایش را بهاگوش جان نیوشیدونوشیدوبعد به درد دل با این سنگ صبور پرداخت. ای دشمن جهل و یاور دانایی همصحبت جمع و همدم تنهایی صد سینه سخن داری اگر خاموشی اعجاز کنی اگر زبان بگشایی پیغمبر مهری و پیامت نوراست تاریکی و جهل از وجودت دور است در چهر ه خود نور بصیرت داری هر دیده که روی تو نبیند کور است شیرازه چو بست،جهل بگسست کتاب حلاِل تمام مشکلات است کتاب این کعبه مقدّس است و حرمت دارد اعجاز پیمبر خدا هست کتاب
خم مي ني در مقدمۀ اين كتاب از قول مؤلف آن آمده است : «عشق امام و انقلاب تاريخ ساز او چيزي است كه از دوران نوجواني با خود دارم و با روح و جانم عجين گشته است.زماني كه قيام و انقلاب اين مرد بزرگ در سال 57 به اوج خود رسيد من حدود 12 سال داشتم.ما در شهر كرج زندگي مي كرديم. اول بار همين زمان با ديدن عكس هاي او كه با كليشه بر در و ديوار كپي شده بود با او آشنا شدم.پس از آن با وجود سن كمي كه داشتم در بيشتر تظاهرات و راهپيمايي ها شركت مي كردم.عشق اما با رشته اي نامرئي مرا دراين سال ها دنبال خود كشيده و تا اينجا به لطف خدا اين ارتباط قطع نشده است. دوران انقلاب و دفاع مقدس شيرين ترين دوران زندگيم را تشكيل مي دهد و به همين دليل اوج احساسم يعني اشعارم را بيشتر به اين دوران و موضوعات مربوط به آن اختصاص داده ام.دربارۀ كيفيت سروده ها و اشكالات و نقدهايي كه مي تواند بر آن وارد باشد البته ديگران بايد نظر بدهند.از نظر فني و ادبي قبول دارم كه تقليدي از بزرگان اين عرصه كرده ام و بنده به هيچ وجه ادعاي شاعري ندارم.فقط به زعم خودم و با اين بضاعت اندك و بيان ناقص ابراز ارادتي به امام و انقلاب و شهيدان كرده ام. اين مجموعه شامل اشعاري است در قالب هاي مختلف «غزل» ، «دو بيتي » ، «رباعي» ،«مثتوي» و «نو» با موضوع امام ، انقلاب و دفاع مقدس كه در طي ساليان 1372 به اين طرف سروده شده است بسياري از سروده هاي مربوط به دفاع مقدس اين مجموعه قبلاً در كتابچه اي با عنوان «كلستان آتش» چاپ شده بود كه به خاطر چاپ نامناسب و كاغذ بي كيفيت آن و البته به دليل اين كه بخشي از دوران پس از انقلاب را به تصوير كشيده ، به اين مجموعه افزوده شده است.»
آسمانم دائما ً ابریست مانده ام در ابتدای جاده رفتن ای زمین ای گوی سرگردان با تو هستم من با تو ای مشت پر از خالی مرکز دنیای پوشالی با تو هستم ا ی قشنگی های دلگیرت نقش روی کهنه قالی د رمیان این قفس کس نیست با توام ای نقطه پایا ن دل بستن درد انسان بودنم بس نیست؟!
روز پرستار که می آید یاد اوایل مجروحیتم می افتم.باتن خسته وکوفته ،آدمای از جنگ برگشته ای بودیم که کم سن وسال هم بودیم.در آن شرایط ،دور از خانه وخانواده درمحیطی چشم باز می کردیم که بادیدن لباس های سبز وسفید تصور می کردیم شهید شده ایم و چشم به دنیا ی دیگر بازکردهایم.وقتی به خودمان آمدیم با فرشتگانی روبرو شدیم که مانده بودیم زندهایم یا دردنیای دیگر هستیم.فرشته سیرتانی صبور ومهربان چنان تر وخشک وتیمارمان می کردند که باوجود جراحت های سنگین ،خود را درکنار آنان بهشتی می دانستیم.زنان ومردانی درجامه های بهشتی جای پدر و مادر وخواهر وبرادر را برای ما پرکرده بودند. هر حرکتشان تسبیح وعبادت خدای بزرگ بود.چراکهگفته اند "عبادت بجز خدمت خلق نیست" والبته تنها "به تسبیح و سجاده و دلق نیست" واین دوبیتی را دروصف این عزیزان گفته ام که: صبور و عاشق و بی ادعایند تسلی بخش درد بی دوایند اگر چه برزمین و بین مایند پرستاران پرستار خدایند
زبان مادری من ترکی یا همان ترکی آذری است.از کودکی به یاد دارم که مادرم ، خاله ام وديگراني از نزديكانم در حرف هاي معمولي خود بسيار ي از صنايع لفظي ومعنوي وديگر ريزه كاري هاي ادبي را بطور گسترده بكار مي بردند.خصوصا"خاطرم هست كه پدر ومادرم ضرب المثل هاي فراواني را چاشني كلام خود مي كردند.هريك از اين ضربالمثل ها مفاهيم را مثل عسل به خورد مخاطب همكلام آنان مي داد.همين شيريني كلام بود كه باعث مي شد شب نشيني ها حتي در شب هاي سرد زمستان تا نيمه هاي شب ادامه داشته باشد و خانه ها را چنان گرم مي كرد كه باوجود كمي سن وكم طاقتي ،گذشت زمان را احساس نمي كردم .حالاكه جاي پدر ومادر خالي است يادآوري عبارت هاي شيرين آنان خاطرات شيرين بودنشان را در من زنده مي كند. گئجه نئجه دؤزوم سن سیز نئجه گؤرسون گؤزوم سن سیز قوریوبدور ئوره گیمده دیله گلمز سؤزوم سن سیز ئو رگیمدن قان آخدوروب کاغذ اوسته سؤزوم سن سیز گئجه گوندوز سایماق اؤچون دؤزمه لری دؤزوم سن سیز گل منه ده قول قاناد وئر اوچا نمیرا م ئؤزوم سن سیز گئجه نئجه دؤزوم سن سیز نئجه نئجه دؤزوم سن سیز
این سروده مربوط به اولین تجربه های من در زمینه شعر وشاعری است که وقتی بعداز مدت ها به آن مراجعه کردم هنوز برایم خوشایند بود.درقالب نیمایی است ومتناسب با تموج های روحی واحساسی آن دوران.فکر می کنم به یکبار خواندنش می ارزد. یاد آن روز بخیر هیچ کس با دل من کار نداشت ودلم همدمی جز درو دیوار نداشت یا د آن روز بخیر کسی از راز دل آگاه نبود شاهد بی کسیم جز شب و جز ماه نبود یاد آن روز بخیر من و دل هر دو به را هی بودیم راه می پیمودیم منزلی می رفتیم بعد می آسودیم بی خبر از همه جا و همه کس گرم پیمودن راه راه را فرسودیم یاد آن روز بخیر که جهان من عبارت بود از کوچه ای تنگ و قشنگ به درازای امید کوچه ای از همه سویش جاری نهرهای خورشید که در آن می پیچید بوی گل از همه رنگ یاد آن روز بخیر دشمنی ها همه دربازی بود بهترین دوست من دشمنم بود که در بازی بود یاد آن روز بخیر من به فریاد بلند به همه می گفتم آتش عشق بسی جا نسوز است به سراغش نروید که گر فتار شوید شب طوفانی عشق از کجا چون روز است یاد آن روز بخیر عشق مجانی بود و فراوانی بود وبسی آنی بود با نگاهی می شد یک سبد عشق خرید بعد با چشم به هم برزدنی سوز هر عشقی را می شد از سینه زدود چه گذر کاه عجیبی است زمان وه چه شوری دارد یادی از آن دوران گرچه ازآن دوران سال ها می گذرد خاطراتش اما خاطراتی است جوان
|
About
ای آن که همه درد مرا درمانی آبان 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 پيوندهاي شخصي
دكترمحمد رضا تركي
امام خمینی(س) |